تبلیغات
روزگار نو
 
روزگار نو
چیزی که به التماس آلوده باشد نمیخواهم، هر چه باشد، حتی زندگی... (ارنستو چگوارا)
                                                        
درباره وبلاگ

وقتی روزگار شما را در تنگنا قرار می دهد و نمی توانید راه گریزی پیدا کنید، یادتان باشد که در ورای تیره ترین ابرها آسمانی آبی به انتظارتان نشسته است.
*=*=*=*=*=*=*
نه تو مانی و نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم میگذرد
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند...
به تن لحظه ی خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز...

مدیر وبلاگ : مصطفی
من در فیسبوک
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سه شنبه 22 بهمن 1392 :: نویسنده : مصطفی

خیلی ها نمی تونن حس و حال این سربازا رو درک کنن... شاید کسایی که سربازی نرفتن... یا کسایی که به قولِ سربازا تو هتل خدمت کردن...
حتی منی که خدمت سربازی سختی رو گذروندم... اما...
تمامِ سختی هایی که من تحمل کردم همراه با امنیت بود... سختی می کشیدم، اما میدونستم زنده می مونم...
تو برف و سرما بالاسرِ یه مشت سرباز بودم، اما می دونستم و می دونستیم این روزای سخت تموم میشه...
می دونستیم سالم بر می گردیم جایی که خانواده هامون منتظرمونن...

اما تو مناطق مرزی... جایی که هیچ امنیتی نداری... جایی که نمی دونی اگه سرِپست یه لحظه چشماتو ببندی چی میشه؟ جایی که هر لحظه احتمال میدی صدای تیری رو بشنوی و دیگه هیچی نشنوی... جایی که احتمال میدی هر آن تیزیِ لبه ی سر نیزه گردنتو ببوسه... باید مرد باشی! مرد!

برای مشاهده در ابعاد اصلی(مناسب برای کاورِ فیسبوک) روی تصویر کلیک کنید.




نوع مطلب : دستنوشته، 
برچسب ها : #FreeIranianSoldiers،
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 17 بهمن 1392 :: نویسنده : مصطفی
از اونجایی که هر رفتی یه اومدی داره، امروز چنتا مهمون مهم داشتیم!!
به جز یه ضد حالِ جزیی (که واسه خودم پیش اومد) خیلی روز خوبی بود، از همون صب که پاشدیم، تا وقتی مهمونا اومدن و حتی تا همین الان!

خدایا شکرت! 


در فیسبوک پیجی هست به نامِ "مرد باس". ویژگی های جالبی را در مورد آقایان می نویسد که اکثر قریب به اتفاقشان در مورد رفتارهایی ست که یک آقا در برابر همسرش باید انجام دهد! موارد جالبی را مطرح می کند.
وقتی دقت می فرماییم، ملاحظه می کنیم که بسیاری از این ویژگی های مثبت را خداوند به عنوان آپشن در ما تعبیه کرده است! کلی حال می نماییم با خودمان و به همسر آینده مان حسودیمان می شود بابت داشتنِ همسری به خوبیِ ما! هرچند ما نیز در آینده ای نزدیک خدا را شکر خواهیم کرد به خاطر حضور ایشان!

تصمیم گرفته ایم زین پس، هر از گاهی یکی از این مطالب را که به صورت عکس هستند در وبلاگمان منتشر نماییم، بلکه شما نیز آن ها را در برخورد با همسرانتان سرلوحه خود قرار دهید!

(برای مشاهده در ابعاد اصلی، روی عکس کلیک کنید)


تلنگر:




نوع مطلب : مَــــرد باس...، دستنوشته، فیسبوک، تلنگر، 
برچسب ها : تلنگر، مرد باس،
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 9 بهمن 1392 :: نویسنده : مصطفی
نمی دونم حکمتش چیه؟ واقعا جالبه برام!
به قول عموم، خیر و برکت داره میاد تو زندگیم...

راستش دوتا اتفاق خوب تو زندگیم افتاده. اولین مورد، چیزیه که الان نمی خوام در موردش صحبت کنم. فقط در همین حد میگم که مذاکرات 1+1 با حضور تمام اعضا به خوبی و خوشی در حال انجام هست و قراره پنجشنبه عصر دور جدیدش برگزار بشه. جا داره بابت این اتفاق، حسابی شکر گزار درگاه خدا باشم.

اما مورد دومی که به شدت باعث خوشحالیم شده و جا داره بازهم خدارو بخاطرش شکر کنم، قبول شدنم تو مقطع کارشناسی ارشده! تو رشته ی خودم، یعنی IT و گرایش مورد علاقه م، شبکه های کامپیوتری!1

شنبه و یکشنبه رو مرخصی گرفتم. شنبه قراره برم زنجان تا مدرکِ کارشناسیمو از دانشگاه بگیرم، یکشنبه هم قراره برم ثبت نام کنم تو مقطع جدید.

فقط میتونم بگم: خدایا شکرت واسه همه چی! واسه اینکه خیر بنده هاتو میخوای همیشه! کافیه بنده هات هم بجای مسخره بازی و اصرارهای بیهوده، خیرشونو از درگاهت بخوان. خدایا... عاشقتم به مولا!


در کلاس شبکه نشسته بودیم، جناب مدرس شروع به حضور و غیاب کرد! به اسم ما که رسید گفت: "خانومِ جهانـ....."
فرمودیم: "خانوممان فعلا در منزلِ ابوی گرامشان هستند، ما آقای جهانـ..... هستیم"!
خنده های بسیار شد اندر کلاس!
در کلاس دو خواهر دوقلو داریم، وقتی فامیلیشان قرائت شد، یکی از آن ها گفت: "کدام یک را می گویید استاد؟"
جنابِ استاد نامِ کوچک یکی را خواند و برایش حاضری زد!
فرمودیم: "استاد، نام کوچک افراد نوشته شده و بازهم ما را خانومِ جهانـ..... خواندید؟"
کلاس ترکید! استاد سُرخید! معذرت خواست شدید!


داداش کوچیکه خطرناک شده است! یاد گرفته انگلیسی بخواند! باید حواسمان را جمع کنیم! اس ام اس است دیگر! خوانده می شود احیانا!
تازه فهمیدیم رمزِ گوشیمان را هم بلد است! خدا رحم کند به اسراری که از ما لو رفته اند تاکنون!!
رمزِ گوشیمان را عوض کردیم! بعضا خودمان هم یادمان میرود!
این هم از برکاتِ داشتن برادرِ کوچک (آن هم از نوع شیطان و آتش پاره اش) است!


دیشب با حسین قرار داشتیم در چهار راه ولیعصر! ما از کلاسمان عازم محل قرار شدیم، ایشان از میدان انقلاب! قرار بود در پارک دانشجو همدیگر را ملاقات کنیم! راننده تاکسی "اَد" ما را در چهارراه پیاده کرد! بعد از افتتاحِ زیرگذرِ عابر پیاده اولین باری بود که وارد چهارراه شده بودیم! کَاَنَّهُ اوسکول ها دوساعت روی زمین دور خودمان چرخیدیم تا راهِ ورود به زیرگذر را بیابیم! بعد هم عینهو شُنقُل ها2 دوساعت زیرِ زمین درگیر بودیم تا راه خروج را پیدا کنیم!
نمیدانیم، سازندگان این زیرگذر و محصور کنندگانِ خیابان های چهارراه، عمه های خود را دوست نداشته اند؟!! خوب عین آدم می ساختید دیگر لامصب ها!

همانقدر که در این چند سال به راه اندازانِ خطوط BRT درود و رحمت حوالت کرده بودیم، به سازندگانِ زیرگذر با این طراحیِ شخمی فحش دادیم! باشد که رستگار شوند!


دوستِ وبلاگیِ محترممان پستی هوا کرده بودند اخیرا! بخشی از پست به شدت به مذاقمان (مزاق؟ مذاق؟ مذاغ؟ مزاغ؟ مظاغ؟ مضاق؟ ...) خوش آمد!
هم آن قسمت از پست را می نگاریم، هم لینک می دهیم به پست، که حق مطلب را ادا کرده باشیم! با تشکر از آریایی جان!

خیانت کثیف ترین گناهی هست که تو همین دنیا به آدم بر میگرده!! آدمی که در جوابِ خیانت به کسی خیانت بکنه از بار گناهش کم نمیشه که هیچ، حتی به دلیل این که متوجه قبح و کثیفی این کار شده ولی باز خودش تکرارش کرده بیشتر مجازات میشه و زندگی تلخی خواهد داشت!



جمعه ی هفته ی قبل بعد از 4 هفته رفتیم سالن! از شانسِ بد افتادیم در تیمی که بهترین بازیکنش خودمان بودیم! در هر پستی بازی کردیم از پست های دیگر ضربه خوردیم! رکوردهایی ثبت می کردیم در حدِ تیم ملی! بیشترین زمانِ حضورمان در زمین 3 دقیقه بود! سریع گل می خوردیم و می آمدیم بیرون!
نکته ی جالب این بود که در تمامِ بازی هایی که کردیم 4-5 موقعیت بیشتر نصیب تیممان نشد که اینجانب، بنده ی سراپا تقصیر، در دوتا از آن ها نقش مستقیم داشتیم! نکته ی جالب تر اینکه یکی از این موقعیت ها را وقتی دروازه بان بودیم ایجاد کردیم! در وضعیتی که تیممان در خطرِ گل خوردن بود به سمت مهاجم حمله ور شدیم، توپ را بین زمین و آسمان گرفتیم، یکی از اقوام روبرویمان سبز شد! سریع شوتی حواله ی توپ کردیم! توپ با نشیمنگاهِ فردِ مقابلمان برخورد کرد، ملت خندیدند! مجددا مقابل خودمان قرار گرفت، از همان وسط زمین شووووووووووووووتی زدیم در حد بوندس لیگا! توپ رفت و رفت و رفت و به تیرک افقی دروازه برخورد کرد، روی خط فرود آمد و به درون زمین برگشت! ملت چنان تشویقی کردند که حس کردیم در فینالِ چمپیونز لیگ در دقیقه 119 با لباسِ آرسنال به بایرن مونیخ گل زده ایم! خیلی حال کردیم! جایتان خالی!


***: ظاهرا برخی از دوستانِ عزیز موفق به کامنت گذاشتن برای پست های ما نشده اند! این عزیزان دقت نمایند که در هر پست، کنارِ عنوانِ پست، یک عدد بالون قرار دارد! با کلیک بر روی آن بالون، و یا کلیک بر روی خودِ عنوانِ پست، به قسمتی رهنمون می شوند که امکان ثبت نظر برایشان فراهم می گردد!
با آرزوی توفیقِ روز افزون!
روابط عمومی وبلاگ!

1: مادر جانمان می فرمایند: خداروشکر قدمش خوبه و اومد داشته تو زندگیت! 

2: مسلما اکثر قریب به اتفاقِ عزیزان با اوسکول آشنایی کامل دارند! هدف بنده از این پاورقی، بیشتر معرفیِ شُنقُل است. هرچند، برای درکِ بهترِ مطلب، مجبوریم اوسکول را نیز مجددا معرفی نماییم!

اوسکول: پرنده ایست که در تمامِ طولِ تابستان اقدام به جمع آوریِ و مخفی کردنِ آذوقه می نماید، تا در زمستان از آن ها بهره مند شود! اما زمستان که می شود، یادش می رود غذاها را کجا مخفی نموده بوده است!
شُنقُل: پرنده ایست که در تمامِ طولِ تابستان اقدام به جمع آوریِ آذوقه می نماید و در آخر غذاهایش را می دهد اوسکول برایش مخفی کند!
یاد گرفتید؟ باز هم بگویید این وبلاگ بارِ علمی و آموزشی ندارد!




نوع مطلب : دستنوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




یکشنبه 29 دی 1392 :: نویسنده : مصطفی
امروز بعد از 20 روز رفتم شرکت خودمون! آخرین بار 8 دی رفته بودم، امروزم که 28 دی بود! فک کن! 20 روووووووووز!
چیزی که برام جالب بود، برخورد فوق العاده ی بچه ها از همون ابتدای ورودم به شرکت بود. خیلی حس خوبی پیدا کردم، برخوردای همه گرم بود، مرد و زن، دختر و پسر، پیر و جوون، خونه دار و بچه دار، زنبیلو وردار و بیا... بدو بدو که آتیش زدم به مالم (ببخشید، دیالوگا قاطی شد باهم!!)

چهارشنبه تلفنی با یکی از بچه ها حرف زده بودم، گفته بود شنبه مرخصی گرفتم، یکی دیگه از بچه ها هم پسفردا "بعله برون"شه گفت که امروز نمیاد. غصه می خوردم که بدون اونا حال نمیده، اما وقتی رفتم و دیدم همکارم بخاطرِ من مرخصیشو لغو کرده، حسی پیدا کردم که قابل وصف نبود.

رفتارای امروز بچه ها، شوخی هامون با همدیگه، بگو بخندامون، کمک کردنمون به هم تو حلِّ مشکلاتمون و خلاصه کلی مورد دیگه، همه دست به دست هم دادن تا امروز حس کنم بهترین همکارای دنیا رو دارم، باعث شد حس کنم خیلی همه شون رو دوست دارم.


ما هرکاری می کنیم، از دو چیز هیچ گاه درس عبرت نمی گیریم! بارها و بارها از این دو نقطه ضربه خورده ایم، اما باز هم گویا درست بشو نیستیم!

مورد اول مربوط به شرط بندی هایمان با داداش کوچیکه است! هرچقدر ما مطمئن تر باشیم به این که شرط را می بریم، ایشان مطمئن تر هستند! اگر به درست بودن مواضعمان 350 درصد هم اطمینان داشته باشیم، باز هم شرط را می بازیم! آخرین بار وقتی بود که سرِ رنگِ فلش مِموریِ خواهرمان مجبور شدیم 20 هزارتومان ناقابل دودستی تقدیم کنیم به ایشان! پس از هر باخت، توبه می کنیم که دیگر شرط نبندیم، اما مدتی بعد موردی پیش می آید که کاملا مطمئن به بردن شرط و جبران خسارات مالیِ سابق می شویم، اما باز هم آش همان آش و کاسه همان کاسه است!

مورد دوم مربوط به نشستن روی صندلیِ جلویِ خودروهای وَن است! ما کلا عادت نداریم با رانندگان تاکسی و آژانس و ... هم کلام شویم! هربار هم که روی صندلیِ جلوی وَن می نشینیم و راننده شروع به حرف زدن می کند، سعی می کنیم با 4تا تایید و پاسخ های کوتاه سروته قضیه را هم آوریم، اما راننده بی خیال نمی شود! هربار پس از پیاده شدن، توبه می کنیم که دیگر جلو ننشینیم، اما دفعه بعد دوباره وسوسه می شویم و می نشینیم جلو!

کِی می خواهیم درسِ عبرت بگیریم، خدا داند!!


ما با این داداش کوچیکه برنامه ها داریم برای خودمان!
یک بار قصد داشتیم به ترمینالِ غرب برویم که محموله ای ارسالی از ارومیه (عشقمان) را تحویل بگیریم! بند کردند که ما را نیز ببر! فِلش مِموری را سرشار از آهنگ نمودیم، سوئیچ را چرخاندیم، فلش را به پخش اعمال نمودیم و حرکت کردیم! سعی نمودیم آهنگ های شاد و دامبولی دیمبول و شش و هشت را پِلِی کنیم که حوصله اش سر نرود! (از خود گذشتگی کردیم خیر سرمان). رفتیم و رسیدیم، محموله را دریافت کردیم و قصد عزیمت به منزل نمودیم. در راه مجددا همان قِسم آهنگ ها را گوش دادیم. نزدیک منزل که رسیدیم آهنگ "به خود آی"1 اجرا شد!
داداش کوچیکه برگشت به سمتِ ما! تا آمدیم آهنگ را عوض کنیم که اعتراض نکند، زُل زد در چشمانمان و گفت: "داداش از این آهنگا تو فِلش داری و این همه آهنگای چِرت و پِرت گوش دادیم؟!"


تلنگر:


1: به خود آی - آیدین جودی، محمد تیام.




نوع مطلب : دستنوشته، تلنگر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




جمعه 27 دی 1392 :: نویسنده : مصطفی
میلاد پیامبر رحمت، حضرت محمد مصطفی(ص) مبارک.


راننده کامیونی وارد رستوران شد. دقایقی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد، سه جوان موتورسیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند.
بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد.
راننده به او چیزی نگفت.
دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد.
باز هم راننده سکوت کرد.
وقتی راننده بلند شد تا صورت حساب رستوران را پرداخت کند، نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد.
ولی باز هم ساکت ماند.
دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران، یکی از جوان ها به صاحب رستوران گفت: چه آدم بی خاصیتی بود! نه غذا خوردن بلد بود، نه حرف زدن و نه دعوا!
صاحب رستوران جواب داد: از همه بدتر رانندگی بلد نبود! چون وقتی داشت می رفت، دنده عقب 3 تا موتور نازنین را له کرد و رفت!
به قول یه دوست: آدما حتما نباید منتظر مرگ و آخرت و حساب و کتابش باشن! جواب خیلی از کاراشون رو تو این دنیا پس میدن! فقط کافیه ببینن!

(اینم نظر خودم) قدیمی ها همه ی حرفاشون رو حساب کتاب و حکمت بوده! وقتی حرف از حساب و کتاب بوده، می گفتن: "حسابِ دو دو تا، چار تاس" به همین سادگی! درسته علم خیلی پیشرفت کرده، درسته همه چی عوض شده، اما حرفِ حساب قدیمی ها هنوزم همون تازگی رو داره... تو این دوره و زمونه هم حساب کتابا با دو دوتا چارتا راست و ریست میشه و به انتگرال و حد و لگاریتم و هزارتا کوفت و زهرمار دیگه نیازی نیست. قدیمی ها اینم گفتن: "از هر دست بدی، از همون دست می گیری"!


تو غذاخوری شرکت داشتیم ناهار می خوردیم.
من: حسین ولنتاین 25 بهمن ئه؟
حسین: آره.
من: ای بابا! من کسی رو ندارم براش کادو بخرم!
حسین: جهان می دونی ولنتاین از کجا اومده؟!
من (داستانشو حفظ بودم، ولی نخواستم بزنم تو ذوق بچه!): یه چیزایی شنیدم، اما دقیق نمی دونم! چیه؟
حسین: تو قرون وسطی یه حاکمی بوده که چون می خواسته ارتشش قوی بشه، مانع ازدواج و وابستگی های احساسی سربازاش می شده. برا همین به کلیساها هم دستور داده بوده که از مزدوج کردن سربازا خودداری کنن! این وسط یه کشیشی بوده به اسم "ولنتاین" که مخفیانه کسایی که عاشق هم بودن رو مزدوج می کرده! بعد میفهمن و میگیرن و میکشنش! بعدها به احترامش، روز 14 فوریه میشه روز عشق و به اسم ولنتاین نام گذاری میشه!
من (همینجوری که بالای منبر بود): تو که الان دو دیقه سخنرانی کردی در مورد ولنتاین، میتونی 20 ثانیه در مورد سپندار مزگان توضیح بدی؟
حسین: سپندار مزگان؟! ... آها... آره... وایسا الان می گم! تو ایران باستان یه پادشاهی بوده که مانع ازدواج سربازاش می شده، یه روحانی زرتشتی بوده به اسم سپندار مزگان که قایمکی سربازا رو مزدوج می کرده، بعد می فهمن و می گیرن و ... الی آخر!


از سه شنبه هفته قبل کلاس شبکه های کامپیوتری مان شروع شد! ساعت 17:30 الی 20:30 روزهای یکشنبه و سه شنبه! از محل کارمان می زنیم بیرون، گولّه می کنیم به سمت آموزشگاه. از آن جایی که بیشتر مطالب را بلدیم و فقط می خواهیم مدرکش را بگیریم قاب کنیم بزنیم گَلِ دیوار، بیشتر حواسمان سرِ کلاس معطوفِ مسائل حاشیه ای است ولاغیر! تقصیر ما چیست که تمامِ مطالبِ هفته ی قبل و احتمالا بیشتر مطالبِ هفته های بعد را بلدیم؟! ما هم که استادِ حاشیه! (به گواهیِ دوستانِ فیسبوکی مان)
خلاصه جایتان خالیست! خیلی خوش می گذرد وقتی هم مثل بچه "درس خوان ها" جواب سوالات استاد را می دهیم، هم مثل بچه "نمی دانیم چی چی ها" با دُر افشانی ها و تیکه پرانی هایمان کلاس را منفجر می کنیم! این هم تقصیرِ ما نیست که کلاس مختلط است و انگیزه ی کافی برای انجام مداومِ دو مورد ذکر شده را برایمان فراهم می کند!


استادِ بزرگوار سیاوش قمیشی آهنگِ جدیدی به نام "تردید" منتشر کرده. لینک دانلودِ فایلِ صوتی و تصویری آهنگ رو براتون میذارم، بلکه رستگار شوید!



شاید با دیدنِ 
این لینک، حتی برای چند ثانیه لبخند بزنید.

یکی از بهترین مجله هایی که چند وقته میخونم، مجله "همشهری جوان" ئه. تصمیم گرفتم از این به بعد اگه مطلب جالبی توش خوندم اینجا هم بذارمش تا شما هم بتونید بخونید. این بار یه مقاله تو صفحه "موفقیت" ش نوشته بود که به نظرم خیلی مفید و تامل برانگیزه. امیدوارم به دردتون بخوره.

نبایدهای نامزدی
10 اشتباه رایج دوران نامزدی که جوانان و خانواده هاشان انجام می دهند.

نامزدگی


مقاله "نامزدگی" از مجله همشهری جوان...


نوع مطلب : همشهری جوان، مقاله عمومی، دستنوشته، متفرقه، 
برچسب ها : همشهری جوان، سعید بی نیاز، دانلود تردید سیاوش قمیشی، 10 اشتباه رایج دوران نامزدی، نبایدهای نامزدی،
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5