سلام!
عیدتون مبارک! نماز روزه هاتون قبول! بالاخره ماه رمضونم
تموم شد! برید حالشو ببرید از امروز!
یادش بخیر، ماه رمضون پارسال آموزشی بودم! واسه عید فطر
بهمون میان دوره دادن! بهترین مرخصی عمرم بود! یک ساااااال... چه زود گذشت! (خالی
بستم، اصلا هم زود نگذشت، پدرم درومد تو این یه سال!)
دوره ی پیش اکثر نیروهایی که داده بودن بهمون از تهران
بودن. وقتی که فرمانده های گردان و گروهان شنیدن اینهمه تهرانی داریم حالشون گرفته
شد! گفتم چیه مگه؟ چرا ناراحتین؟ گفتن تهرانیا همه راههای پدرسوخته بازی رو بلدن و
تا آخر دوره 1000تا بازی سرمون درمیارن! راستم میگفتن! کارشونو خوب بلد بودن و تو
اردوی پایانی حداقل 15 تاشون با کلی فیلم بازی کردن تو نسته بودن استراحت پزشکی
بگیرن و برگردن آسایشگاه! این 15تا بجز کسایی بودن که با استراحت پزشکی تو
چادراشون میخوابیدن!
تو دسته من از 70 نفر، 58تاشون تهرانی بودن! آخ که چه حالی
میداد! دلم لک زده بود واسه آدمایی که فارسی رو بدون لهجه صحبت میکنن! عقده ای شده
بودم! همه شون بچه های باحالی بودن، کل دوره حال داد بهمون! هم به من، هم اونا!
گریه فرمانده گردان و گروهانو درآورده بودن! من نامردم حواشونو داشتم و بی تقصیر
نبودم تو این پدر درومدنه!
تو روزای اردوی پایان دوره بودیم، یه شب سربازای واحدی که
مسئول اردوگاه بود اومده بودن از خوابیدن سربازا سر پستشون استفاده کرده بودن و
خشابای سلاحاشونو پیچونده بودن! ماهم گفتیم نمیشه دست رو دست گذاشت، گفتیم اقدام
تلافی جویانه انجام بدیم! دو سه تا از این تهرانیای زبروزرنگ رو انتخاب کردیم،
شبونه فرستادیم تو چادر فرماندهی اردوگاه! اونا هم که جسابی توجیه شده بودن،
نامردی نکرده بودن و دوتا پتو، یه گوشی تلفن و کلاه افسر جانشین اردوگاه رو دزدیده
بودن آورده بودن! بیچاره ها تا یه هفته زنگ میزدن گردان ببینن وسایلاشون دست ماس
یا نه؟؟!
یه نفر دیگه هم بود که تو کل دوره کلی مورد اخلاقی و
انضباطی و ... ایجاد کرده بود و چنتا شکایتم ازش شده بود به دفتر گردان! صلاح بر
این دیده شد که این بنده خدا تو اردوگاه یه حالی بهش داده شه! شبونه دوسه تا
آموزشی مامور شدن، پشت یه سنگ قایم شدن، طرف که اومد رد شه ریختن سرشو کتکش زدن!
بدبخت هی میگفت: آقای .... (منو نمیگفتا!) دارن منو میزنن! آآآآآآآآآآآآآآآآی!
پ.ن0: اصلا این اردوی پایانی یه چیز عجیبیه! خیلی حال میده!
شب خوابیدن تو چادر، تو دامنه تپه های اردوگاه، اونم در شرایطی که هر روز حداقل
4-3تا عقرب و رتیل جلوی چشمت میکشن و امکان داره شب با خواهر مادر یکی از همونا هم
بستر بشی و به فنا بری! سرکشی های شبونه به پستا و اذیت کردن نگهبانا و خلاصه کلی
تفریح سالم دیگه!
پ.ن1: از آخرین پستی که گذاشتم خیلی وقت میگذره! حالب اینه
که اینهمه وقت گذشته و من هنوز سربازم! خدمتم که ماشالا، هر روز بدتر از دیروز!
زرت زرت! (یه چی تو مایه های تبلیغ صاایران بود!)
پ.ن2: تو این 6-5 ماهی که از پست قبلیم میگذره، کامنتایی که
لطف کرده بودین برام گذاشته بودینو جواب دادم، 5-4تاش مونده بود که امروز تائید
کردم و جواب دادم، اگه دوس داشتید برید ببینید!
پ.ن3: تصمیم گرفتم از این به بعد به روند دیر به دیر پست
گذاشتنم ادامه بدم! چرا؟ خیلی جالبه! بیشترین بازدیدای بلاگم تو روزایی اتفاق
افتاده که اصلا یادم نبوده بلاگ دارم! فک کن! مثلا 2 مرداد که من داشتم تو پادگان
زحمت میکشیدم و جون میکندم، 298 تا بازدید داشتم! خیلی حال میده!
پ.ن4: راستش این چند وقته که دیر به دیر از پادگان اومدم
خونه، فقط وقت کردم گوشیمو بگیرم دستم و برم تو ف/یس بوک چرخ بزنم! عجیب اعتیاد
آوره این موجود عجیب! همه ملت هم بدتر از من 24 ساعت دارن اونتو ول میگردن!! تو
یکی از پیج ها نوشته بود "اگه ف/یس بوک از عصر حجر وجود داشت، تا الان حتی
بیل هم اختراع نشده بود!" خیلی باحاله! قشنگ زده تو خال!
پ.ن5: در مورد عنوان پستم... میخوام همین سوالو یه بار دیگه
ازتون بپرسم! به نظرتون کرست خمیردندون خوبیه؟ کرست یا سیگنال؟ مسئله این است! از
همه دوستانی که از همون اول با خوندن عنوان پستم متوجه منظورم شدن و تصمیم گرفتن
به دندونام کمک کنن به طرز فجیعی ممنونم!!
پ.ن6: خیلی ضایعه س که د/ر/ج/ه د/ا/ر مملکت باشی و به The mobile set is off بگی: "دِ موبایل صفر ایز آر" !! به عمق فاجعه پی ببرید
تو رو خدا!
پ.ن7: خارم ولی زمن گلاب میتوان گرفت /// از بس که بوی
همدمی گل گرفته ام ...!
نبود نوشت: نبووووووووووود؟! 111 روز!
نوع مطلب :
دستنوشــته،
برچسب ها :