تبلیغات
گاه نوشته ها...
 
گاه نوشته ها...
 
 

پس از مدتی غیبت باز آمدیم!

سلام علیکم بر دوستان گل و گلاب خودمان!

چند وقیست که یک پایمان بیمارستان است، یک پایمان منزل پدربزرگ، یک پایمان خانه و یک پایمان در رختخواب و خیابان و ...! بله! شما با یک هشت پا طرف هستید! البته هر آن ممکن است با کشف پاهای دیگر، کاشف به عمل آوریم که هزارپا هستیم! خدا را چه دیدید؟

چندی قبل پس از عیادت مادربزرگمان که در بیمارستان بستری بودند، به منزل پدربزرگمان عزیمت نمودیم! ملاحظه نمودیم که ایشان حال و روز خوشی ندارند، پس از اعلام شرایط و وضع جسمانی پدربزرگمان به دوستی عزیز، با راهنمایی ایشان پدربزرگ را به بیمارستان بردیم و خداراشکر به موقع عمل شدند و خطر بزرگی از بیخ گوشمان گذشت! جا دارد همینجا از دوست عزیزتر از جانمان به شدت تشکر نماییم و مراتب سپاسگذاری را به جای آوریم!

پس از مرخص شدن پدربزرگ، مادربزرگمان را از بیمارستان قبلی به بیمارستانی دیگر منتقل نمودیم برای عمل جراحی قلب. که خداوند را هزار مرتبه سپاس که صبح امروز عمل ایشان نیز به خیر و خوشی به پایان رسید و مایه شعف و نشاط مجدد ما را فراهم نمود!

حال ماییم و پدربزرگ و مادربزرگی عملی! کم کم جمع عملیهایمان دارد جمع می شود! می ترسیم همین روزها از پلیس آگاهی بیایند، جمعمان کنند، بریزند توی گونی و ببرندمان!

 

پ.ن1: از آنجایی که به دلیل مراقبت و همراهی بیماران فوق الذکر، خانواده مان چند روزیست در منزل پدربزرگ و مادربزرگمان هستند و یا در بیمارستان، امروز صبح وظیفه خطیر بیدار نمودن و راهی مدرسه نمودن برادر و خواهرمان به عهده ما نهاده شد! ما نیز خوشحال و خندان راهیشان نمودیم و پس از اینکه مدارس نوبت صبح تعطیل شدند و آنها به منزل مراجعت نمودند، با خیال راحت خسبیدیم! غافل از اینکه سماور کماکان روشن است! خلاصه سماورمان را به فنا دادیم رفت!

پ.ن 1.5: در راه بیمارستان که بودیم، از مناطقی عبور کردیم و ماشینهایی دیدم که گمان نمودیم با گذر از مرز به کشورهای دوست و برادر آلمان، فرانسه، آمریکا، جاپون، کره و ... سفر نموده ایم! آنهم یکجا و در آنِ واحد! باز خدا را صدهزار مرتبه شکر که یک وجه مشترک باهم داشتیم و گرنه خود را حلق آویز میکردیم از فرط ناامیدی!! آهنگهایی که در ماشین گوش میدادیم شبیه هم بودند!

پ.ن2: یکی دو جا مراجعه کردیم برای پیدا شدن کار! هر دوجا هم پاسخ های امیدوار کننده ای داده اند! دعا بفرمایید جور شود و یک عدد جوان جویای کار از بلاتکلیفی دربیاید!

پ.ن3: زنیکه ی بی حیا! خجالت هم نمی کشد با این عکس بی تربیتی باحالی که انداخته! استغفروالله!

پ.ن4: ای راننده ی نیسان آبی، ای راننده ی ماشین سنگینی که در لاین سبقت حرکت میکنی و به بوق و چراغ های من اهمیت نمیدهی!! هر چراغ و بوقی که میزنم همانند مارشیست نظامی که همراه با آن کس و کارت جلوی چشمانم رژه میروند! حال خود دانی! یا برو کنار، یا راه را سد کن! من فحش میدهم! (جهت اطلاع عارض شدیم!)

پ.ن5: یکی از خدمات جالب ایرانسل! نام خود را به صورت انگلیسی به شماره 81332 پیامک کنید تا معنی کاملی از اسم خود را در یک پیامک دریافت نمایید! ما انجام دادیم! خیر دنیا و آخرت در آن است! همین الان گوشی خود را برداشته و امتحان کنید!





نوع مطلب : دستنوشــته، 
برچسب ها : خدمات ایرانسل، تویوتا، هیواندا، پورشه، گلشیفته،

ارسال شده در تاریخ : شنبه 1 بهمن 1390 :: توسط : مصطفی

سلام علیکم

عارضیم به حضور انورتان که مدتی که نبودیم گرفتار بودیم! همانطور که عارض شده بودیم، 20 آذر خود را به تیغ جراحان سپردیم!

در اتاق عمل اوسکول شده بودیم خفن! هی آقای پرستار خوشمزه بازی درمیاورد، هی ما! هی خانوم پرستار میخندید، هی ما!(استغفروالله)، هی مشغول خوش و بش بودیم که زرت! سوزنی در نخاع جانمان فرو کردند! آقای پرستار میگفت هروقت سوزن از نافت بیرون آمد خبر بده! ماهم گفتیم چکش بدهید بزنیم نوکش را کج کنیم که دیگر درنیاید! خلاصه اتاق عملش خوش گذشت! اما بعد از آن بلانسبت مثل استر پشیمان شده ایم بخاطر دردسرهایش! هی اینوری بخواب، اونوری بخواب، اینوری نخواب، آونوری نخواب و غیره و ذلک!

28 آذر رهسپار ارومیه گشتیم! تمام طول راه را درازکش و خواب و بودیم! ساعت 5 صبح 29 آذر مقابل پادگان بودیم و 1 دی ماه با برگه تسویه از پادگان خارج شده و مجددا همان مهندس سابق گشتیم!

اِنَّا جَعَلنا فی التَرخیصُ مِنَ البادِکانُ حالٌ لا مَقیسٌ فی الحالِ مَعَ الحُوری الکُوکُوری المَکُوری – همانا در ترخیص از پادگان حالی قرار دادیم که حتی بودن با حوری های گوگوری مگوری هم با آن قابل مقایسه نیست.

یکی از آشنایان گرام، که چندی قبل به منزل ما مراجعه نموده بود، میفرمود که: ای بابا! چرا از شاتل اینترنت گرفته اید؟ ما از پارس آنلاین گرفته ایم، باسرعت 512 و ترافیک نامحدود! شما هم بیایید از اینجا بگیرید! ماهم خوشحال و خندان با شاتل فسخ قرارداد نمودیم! بعد که پیگیر پارس شدیم، آشنای گرام فرموند که نامحدود نیست، 4.5 گیگ است! صحبت کرده ایم 6گیگ بدهند، ماهم گفتیم باشد، بازهم از قبلی بهتر است! رفتیم پای قرارداد و دیدیم ای دل غافل! 6گیگ برای سه ماه است! خلاصه کلی ضایع گشتیم و از آنجایی که 2گیگ در ماه کفافمان نمیدهد، با شرایطی تقریبا مشابه شرایط شاتل، مشترک شدیم! فقط این وسط کلی دوندگی عایدمان گشت و 15 هزارتومان هزینه برقراری سرویس از جیب مبارکمان پر کشید!

مخلص کلام اینکه، کلی کیبورد فرسایی نمودیم و خود را مچل نمودیم که بگوییم به فلان دلیل و فلان دلیل چند روز غایب بودیم و نشد که خدمت برسیم! خیر سرمان توجیه نمودیم!

پ.ن1: همانقدر که برای ترخیص از پادگان خوشحال بودیم، دل کندن از دوستان و بعضا کادری ها برایمان سخت بود!

پ.ن2: مستحضر شدیم دونفر از دوستان که در پادگان هرچه بدنبالشان گشتیم برای خداحافظی پیداشان نکردیم، اندر فراق ما اشک ها ریخته اند خفن! بطوریکه به قول یکی از آنها، چشمان نفر دیگر از شدت گریه شبیه قورباغه شده بوده!!

پ.ن3: لقمان به فرزندش: هیچگاه بدون بررسی کاری را انجام مده! بنگر که MJ چگونه خود را دواند و خرجاند و آخر هم همان آش و همان کاسه!





نوع مطلب : دستنوشــته، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 7 دی 1390 :: توسط : مصطفی

سلام به دوستان عزیز!

     اومدم بگم سربازیم دیگه رسیده به آخرش! اومدم مرخصی پایان دوره و ایشالا 30 آذر میرم واسه تسویه! دعا کنید موقع تسویه مشکل و دردسر پیش نیاد و راحت تموم شه!

     به یاد داریم که از همان اوان کودکی، حدود 64.8درصد تاکیدات پدر بزرگوارمان بر انتخاب درست دوستان و احباب بود! ما نیز تا جایی که میسر بود به این تاکیدات موکد اهتمام میورزیدیم! ولی نمیدانیم در کجا مرتکب اشتباه شدیم که آخر عمری عملی گشتیم! بله! عملی! متاسفانه سرنوشتیست که بدان دچار شده ایم و راه چاره ای نیست! البته هنوز عملی نگشته ایم به طور کامل، ولی... ان شاءالله فردا می شویم!

فردا باید برویم بیمارستان و خود را به تیغ جراحان بسپاریم و عملی شویم!

هرچه ما گفتیم از کودکی از نظر شانس زیر خط فقر به سر برده ایم(البته به جز یک مورد) باورتان نشد! این هم نمونه! ملت میروند مغزشان را عمل می کنند، یا مثلا چشمشان را در می آورند و یه چشم دیگر به جایش میگذارند و کلی حال می کنند و کلاس میگذارند، ولی نوبت به ما که میرسد، باید بریم جایی را عمل کنیم که رویمان نمیشود به کسی بگوییم! البته این بخشی از بدبختی ماست! بخش دیگر بدبختیمان مربوط میشود به نحوه بیهوشی و بی حسی! از آنجایی که بسیار بدشانسیم، ما را بیهوش نمینمایند که اقلا به آن واسطه کمی کلاس بگذاریم! بلکه انگار سوزنی را در جاییمان فرو میکنند و بی حسی نخاعی ایجاد مینمایند! (آنجایی که سوزن را فرو میکنند همان نخاع است دیگر!) و ظاهرا این روش بیحسی، روشیست که برای عمل سزارین مورد استفاده قرار میگیرد! و این یعنی خاک بر سرمان با این عملمان!!

با توجه به جمیع مطالب گفته شده، تصمیم گرفته ایم که در دنیای حقیقیمان به کسی نگوییم عمل داریم و درب منزل را نیز از داخل قفل نماییم، که خدایی نکرده تصمیم به عیادت نگیرند و همین یک ذره آبروی باقیمانده مان دست نخورده بماند! باشد که رستگار شویم!

     درگاه وبی یافته ایم بس خفن! به آدرس ذیل الذکر! در این درگاه، تصویری از خود و طرفتان(!!) را آپلود می نمایید، آقایان درگاهی عکس کودک آینده شما را نشانتان میدهند! پناه بر خدا! امتحان کنید و حالش را ببرید! البته برای افرادی که طرف(!!) ندارند، این امکان فراهم شده که فرزند حاصل از ازدواج خودشان با افراد مشهور (از قبیل خواهران مکرمه ج.لوپز، آ.جولی، بریتنی، ریحانا و ... و برادران بزرگوار ب.پیت، د.بکهام، ج.دپ و ...) را ملاحظه نموده و کیف کنند!

ما نیز امتحان کردیم و عکس دختر و پسرکمان را دیدیم و خر کیف شدیم!! شما هم ببینید و حسودی کنید!

دخترمان!!

پسرمان!!

آدرس سایت!!

خدای حافظ نگهدارتان!





نوع مطلب : دستنوشــته، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : شنبه 19 آذر 1390 :: توسط : مصطفی

سلام!

عیدتون مبارک! نماز روزه هاتون قبول! بالاخره ماه رمضونم تموم شد! برید حالشو ببرید از امروز!

یادش بخیر، ماه رمضون پارسال آموزشی بودم! واسه عید فطر بهمون میان دوره دادن! بهترین مرخصی عمرم بود! یک ساااااال... چه زود گذشت! (خالی بستم، اصلا هم زود نگذشت، پدرم درومد تو این یه سال!)

دوره ی پیش اکثر نیروهایی که داده بودن بهمون از تهران بودن. وقتی که فرمانده های گردان و گروهان شنیدن اینهمه تهرانی داریم حالشون گرفته شد! گفتم چیه مگه؟ چرا ناراحتین؟ گفتن تهرانیا همه راههای پدرسوخته بازی رو بلدن و تا آخر دوره 1000تا بازی سرمون درمیارن! راستم میگفتن! کارشونو خوب بلد بودن و تو اردوی پایانی حداقل 15 تاشون با کلی فیلم بازی کردن تو نسته بودن استراحت پزشکی بگیرن و برگردن آسایشگاه! این 15تا بجز کسایی بودن که با استراحت پزشکی تو چادراشون میخوابیدن!

تو دسته من از 70 نفر، 58تاشون تهرانی بودن! آخ که چه حالی میداد! دلم لک زده بود واسه آدمایی که فارسی رو بدون لهجه صحبت میکنن! عقده ای شده بودم! همه شون بچه های باحالی بودن، کل دوره حال داد بهمون! هم به من، هم اونا! گریه فرمانده گردان و گروهانو درآورده بودن! من نامردم حواشونو داشتم و بی تقصیر نبودم تو این پدر درومدنه!

تو روزای اردوی پایان دوره بودیم، یه شب سربازای واحدی که مسئول اردوگاه بود اومده بودن از خوابیدن سربازا سر پستشون استفاده کرده بودن و خشابای سلاحاشونو پیچونده بودن! ماهم گفتیم نمیشه دست رو دست گذاشت، گفتیم اقدام تلافی جویانه انجام بدیم! دو سه تا از این تهرانیای زبروزرنگ رو انتخاب کردیم، شبونه فرستادیم تو چادر فرماندهی اردوگاه! اونا هم که جسابی توجیه شده بودن، نامردی نکرده بودن و دوتا پتو، یه گوشی تلفن و کلاه افسر جانشین اردوگاه رو دزدیده بودن آورده بودن! بیچاره ها تا یه هفته زنگ میزدن گردان ببینن وسایلاشون دست ماس یا نه؟؟!

یه نفر دیگه هم بود که تو کل دوره کلی مورد اخلاقی و انضباطی و ... ایجاد کرده بود و چنتا شکایتم ازش شده بود به دفتر گردان! صلاح بر این دیده شد که این بنده خدا تو اردوگاه یه حالی بهش داده شه! شبونه دوسه تا آموزشی مامور شدن، پشت یه سنگ قایم شدن، طرف که اومد رد شه ریختن سرشو کتکش زدن! بدبخت هی میگفت: آقای .... (منو نمیگفتا!) دارن منو میزنن! آآآآآآآآآآآآآآآآی!


پ.ن0: اصلا این اردوی پایانی یه چیز عجیبیه! خیلی حال میده! شب خوابیدن تو چادر، تو دامنه تپه های اردوگاه، اونم در شرایطی که هر روز حداقل 4-3تا عقرب و رتیل جلوی چشمت میکشن و امکان داره شب با خواهر مادر یکی از همونا هم بستر بشی و به فنا بری! سرکشی های شبونه به پستا و اذیت کردن نگهبانا و خلاصه کلی تفریح سالم دیگه!

پ.ن1: از آخرین پستی که گذاشتم خیلی وقت میگذره! حالب اینه که اینهمه وقت گذشته و من هنوز سربازم! خدمتم که ماشالا، هر روز بدتر از دیروز! زرت زرت! (یه چی تو مایه های تبلیغ صاایران بود!)

پ.ن2: تو این 6-5 ماهی که از پست قبلیم میگذره، کامنتایی که لطف کرده بودین برام گذاشته بودینو جواب دادم، 5-4تاش مونده بود که امروز تائید کردم و جواب دادم، اگه دوس داشتید برید ببینید!

پ.ن3: تصمیم گرفتم از این به بعد به روند دیر به دیر پست گذاشتنم ادامه بدم! چرا؟ خیلی جالبه! بیشترین بازدیدای بلاگم تو روزایی اتفاق افتاده که اصلا یادم نبوده بلاگ دارم! فک کن! مثلا 2 مرداد که من داشتم تو پادگان زحمت میکشیدم و جون میکندم، 298 تا بازدید داشتم! خیلی حال میده!

پ.ن4: راستش این چند وقته که دیر به دیر از پادگان اومدم خونه، فقط وقت کردم گوشیمو بگیرم دستم و برم تو ف/یس بوک چرخ بزنم! عجیب اعتیاد آوره این موجود عجیب! همه ملت هم بدتر از من 24 ساعت دارن اونتو ول میگردن!! تو یکی از پیج ها نوشته بود "اگه ف/یس بوک از عصر حجر وجود داشت، تا الان حتی بیل هم اختراع نشده بود!" خیلی باحاله! قشنگ زده تو خال!

پ.ن5: در مورد عنوان پستم... میخوام همین سوالو یه بار دیگه ازتون بپرسم! به نظرتون کرست خمیردندون خوبیه؟ کرست یا سیگنال؟ مسئله این است! از همه دوستانی که از همون اول با خوندن عنوان پستم متوجه منظورم شدن و تصمیم گرفتن به دندونام کمک کنن به طرز فجیعی ممنونم!!

پ.ن6: خیلی ضایعه س که د/ر/ج/ه د/ا/ر مملکت باشی و به The mobile set is off بگی: "دِ موبایل صفر ایز آر" !! به عمق فاجعه پی ببرید تو رو خدا!

پ.ن7: خارم ولی زمن گلاب میتوان گرفت /// از بس که بوی همدمی گل گرفته ام ...!

نبود نوشت: نبووووووووووود؟! 111 روز!





نوع مطلب : دستنوشــته، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 9 شهریور 1390 :: توسط : مصطفی


ساقیا آمدن عید مبارک بادت

وان مواعید که کردی مرواد از یادت

در شگفتم که درین مدت ایام فراق

برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت

برسان بندگی دختر رز گو بدر آی

که دم و همت ما کرد ز بند آزادت

شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست

جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت

شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت

بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت




سلام دوستای گلم.

یادش بخیر، انگار همین دوسال پیش بود که اومدم واسه عید پست گذاشتم!  (کدخدا سرگوز، بهارانه و سلام خدافظ) چقد زود میگذره روزا و بدتر از اون، قافله عمر ما! سال قبل چون بلاگم تعطیل بود پست به مناسبت عید نداشتم! ولی کلی مسافرتهای عید چسبید بهمون! هنوزم عکسی که تو کویرای مصر (روستایی که فیلم خیلی دور خیلی نزدیک رو توش بازی کردن) انداختم تو پروفایل فیس بوکمه!

امسال اصلا حس و حال عید نیس در وجودمان! هرآینه سعی میکنیم به خودمان بگوییم: "هی! فلانی! عید آمده است! بساط عیش و طرب بپا دار!" اما می بینیم راه ندارد و کوچکترین حسی درونمان پدیدار نمی شود! اما گفتیم به هرحال دور از ادب و نزاکت است که فرارسیدن سال نو را به شما دوستان گل و گلاب و گرمابه و گلستانمان تبریک نگوییم! (چه کسانی که الان کلی عشق و حال مینمایند بخاطر رسیدن سال نو، چه کسانی که مثل ما هنوز هم در آستانه سال نو هیچ حسی ندارند!)

اوه اوه! چقد سخت شده برام اینجوری حرف زدن! یادش بخیر، جوونیام همه پستامو اینجوری می نوشتم!

سال نو مبارکتون باشه دوستای گلم، ایشالا سال جدید سال خیلی خوب و پربار و پربرکتی باشه و به تمام خواسته هاتون برسین. ان شاءالله کنار خونواده تون و همه کسایی که دوسشون دارید و براتون مهمن و براشون مهمید سال خیــــــــــــلی خوبی رو شروع کنید و پشت سربذارید.

..................................................................................

پ.ن1: اعصابم خرد شده! آخه با این وضعیت گند زدم تو تعطیلات کل اعضای خونواده! نه میتونیم درست و حسابی بریم مسافرت، نه میتونیم بریم تهران خونه فک و فامیل! باز خدارو شکر که سال دیگه این وضعیتو ندارم و یه سال بیشتر عید و سربازیم باهم تداخل ندارن!

پ.ن 1/5: کل برنامه های عیدم به هم خورد! هرچی نشقه داشتم دود شد رفت هوا! میخواستم برم ... ! میخواستیم با نشقه و کلک مسیر مسافرتو برسونیم به ... ! میخوان از ... بیان ارومیه، ولی من نیستم! و هزارتا میخواستیم و میخواستن دیگه! آاااااااااااااای! یکی یه آجر بده من بکوبم تو پوکم! (پوک: همان کله!)





نوع مطلب : دستنوشــته، 
برچسب ها :

ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 1 فروردین 1390 :: توسط : مصطفی
( کل صفحات : 16 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ
کارشناس فناوری اطلاعات.
علاقمند به فیلم و موسیقی.
بیزار از سیاست.
برنامه نویس.
فوتبالدوست.
26 ساله.

مدیر وبلاگ: مصطفی
منوی اصلی
موضوعات
آرشیو مطالب
مطالب اخیر
نویسندگان
پیوندها
پیوندهای روزانه
صفحات جانبی
برچسبها
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
جستجو