تبلیغات
روزگار نو
 
روزگار نو
چیزی که به التماس آلوده باشد نمیخواهم، هر چه باشد، حتی زندگی... (ارنستو چگوارا)
                                                        
درباره وبلاگ

وقتی روزگار شما را در تنگنا قرار می دهد و نمی توانید راه گریزی پیدا کنید، یادتان باشد که در ورای تیره ترین ابرها آسمانی آبی به انتظارتان نشسته است.
*=*=*=*=*=*=*
نه تو مانی و نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم میگذرد
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند...
به تن لحظه ی خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز...

مدیر وبلاگ : مصطفی
من در فیسبوک
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
یکشنبه 15 تیر 1393 :: نویسنده : مصطفی

این‌که من روزه می‌گیرم به خودم مربوطه... این‌که تو روزه نمی‌گیری هم به خودت مربوطه... درست!

اما این‌که میای می‌شینی کنارِ من و مثل گاو شروع به خوردن می‌کنی، به من مربوط می‌شه همکارِ بی‌شعور‌ من! حالا من رو حسابِ حرمتِ همکار بودن چیزی بهت نمی‌گم و می‌ذارم به حساب شعور نداشته‌ت ولی میام این‌جا و بهت فحش می‌دم تا دلم خنک شه تو این ماه رمضونِ گرم!

(این فقط در موردِ من و همکارم نیست، در موردِ تمامِ کسایی که شرایط بالا رو تجربه کردن صدق می‌کنه)


امتحانای ترمِ یک رو دادیم رفت، مونده دوتا ارائه اجباری واسه دوتا از درس ها. درمورد یکی از موضوعاتی که انتخاب کردم تو اینترنت مطلب بدرد بخور و درست‌ودرمونی پیدا نکردم! از دوستانِ عزیزی که در مورد Network Intelligence (NI) اطلاعاتی دارن خواهشمندم بنده رو هم به سمت افراد دارای اطلاعات سوق بدن!


تو این روزای گرمِ تابستون بدون نوشیدنِ آب و چای فقط تو محل کار چُرت می‌زنم! اَی حالی می‌ده!


پارسال و سالِ قبل از آن (همان پیرارسالِ خودمان) در ماهِ مبارک میهمانِ ضیافتِ افطاریِ حسین بودیم. هرسال همه زوج بودند جُز من و خودِ حسین! امسال هم دعوت شده ایم! فقط حسینِ بنده خدا فرد مانده امسال! خدایش رحم کناد با برنامه هایی که برای امسالش مدِّنظر داریم!





نوع مطلب : دستنوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




1

 2

عذر می‌خواهیم که انقـــــــــــــــــــــــدر نبودیم!

راستش در این مدت اتفاقاتِ ریزودرشت زیادی در زندگی‌مان افتاد! اگر خلاصه‌وار بخواهیم عرض کنیم، رسماً از حالت مجرد به متأهل تغییر وضعیت دادیم! بعد هم در اولین حرکت، یک مسافرتِ خوب به مشهد داشتیم که بسیــــــــار به‌جا بود و شاید برکتِ آغازِ زندگیِ مشترک‌مان! بعد از آن قرار‌دادمان را با شرکت تمدید کردیم و رکورد افزایش حقوق را در شرکت‌مان شکستیم! و ...!


به همین زودی یک ترم گذشت و به ایام‌الله امتحانات پایان‌ترم رسیدیم! این ایام به چند دلیل کوفتمان شده است!

دلیل اول این‌که چند‌سالی می‌شود از درس و مشق و مدرسه و ... خلاص شده‌ایم، مقطع کارشناسی را بوسیده‌ایم گذاشته‌ایم کنار و به قول معروف پشتمان باد خورده!

برای مشکل اول راه‌حل داریم! خدا را صد‌هزار مرتبه شکر که به اندازه کافی انگیزه و مشوّق برای‌مان منظور داشته است!3 انگیزه اول و دوم و سوم و ... و (n-1)اُم‌مان تا حدود بسیار زیادی شخصی است! البته nاُمی هم تا حدودی شخصی است. اما چون می‌دانیم بسیار کنجکاوید که حداقل یکی از دلایل‌مان را بدانید، می‌گوییم! دوست داریم وقتی بچه‌مان در فرم‌های مدرسه خواست سطح تحصیلاتِ پدرش را بنویسد، به جای لیسانس حداقل بنویسد فوق لیسانس!4

دلیل دوم هم این‌که از شانسِ گندمان این ایام مقارن شده با ماهِ مبارکِ جامِ جهانی!

این مورد مشکلی‌ست لایَنحَل! هم‌زمانیِ مسابقاتِ جامِ‌جهانی با امتحانات‌مان را عرض می‌کنیم! سخت است که مسابقات در حال برگزاری باشند و ما پایِ درس باشیم! مثلا فردا‌شب که تیم ملی فرانسه بازی دارد، شبِ اولین امتحان‌مان است! روزِ امتحان‌مان ایران و نیجریه بازی دارند و ممکن است در راه باشیم و یا در حالتی خوش‌بینانه خسته راه بوده و یا از سرِ غفلتِ ناشی از خستگی در خوابِ ناز بسر ببریم! شاید برای شما آسان باشد، اما برای ما که هیچ‌یک از دیدارهای جام‌های جهانی را از دست نمی‌دادیم، مشاهده‌ی یک نیمه از دیدار بزریل-کرواسی و بازی هلند-اسپانیا از بین بازی‌های برگزار شده لکّه‌ی ننگی‌ست بس خفن!

دلیل دیگر‌مان این است که به دلیل امتحانات‌مان یک مسافرت خانوادگی تُپُل را از دست می‌دهیم! هرچند قرار است بعد از امتحانات و برای جبرانِ این قضیه یک مسافرتِ دونفره‌ی اساسی چاشنیِ زندگی‌مان کنیم! 


1- علت عصبانیت‌مان در ابتدای پست این‌ست که ما این پست را n بار نگاریدیم و هِی منهدم شد! (می‌دانیم نگاریدن غلط است و صحیحش نگاشتیم است! اما کاری که ما برای نوشتن این پست انجام دادیم همان است که عرض کردیم خدمتتان!!)

2- لبخندمان یعنی این‌که ما الان خوبیم خداراشکر و در شرایط مساعد به‌سر می‌بریم!

3- أِنّا جَعَلنا لَکَ مُشَوِّقٌ کَثیراً لَعَلَّکُم یَحلُلوُن همانا برای تو مشوق های زیادی قرار دادیم بلکه حالشو ببری!

4- این دلیل عینا یکی از انگیزه های یکی از همکلاسی‌هایمان برای ادامه تحصیل است!


پی نوشت1- چیست؟! تازه یاد گرفته‌ایم خب! چه چیزی را؟ همین "نیم فاصله" گذاشتن بین کلمات را دیگر! می‌دانیم شورش را درآورده‌ایم! ذوق کرده‌ایم خب!

پی نوشت2- چون خیلی وقت بود پست نگذاشته بودیم، گفتیم یک حرکتی بزنیم که یک‌وقت خدایی‌نکرده میهن‌بلاگ درِ دکّانِ‌مان را تخته نکند به خیالِ متروکه بودن!





نوع مطلب : دستنوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 22 بهمن 1392 :: نویسنده : مصطفی

خیلی ها نمی تونن حس و حال این سربازا رو درک کنن... شاید کسایی که سربازی نرفتن... یا کسایی که به قولِ سربازا تو هتل خدمت کردن...
حتی منی که خدمت سربازی سختی رو گذروندم... اما...
تمامِ سختی هایی که من تحمل کردم همراه با امنیت بود... سختی می کشیدم، اما میدونستم زنده می مونم...
تو برف و سرما بالاسرِ یه مشت سرباز بودم، اما می دونستم و می دونستیم این روزای سخت تموم میشه...
می دونستیم سالم بر می گردیم جایی که خانواده هامون منتظرمونن...

اما تو مناطق مرزی... جایی که هیچ امنیتی نداری... جایی که نمی دونی اگه سرِپست یه لحظه چشماتو ببندی چی میشه؟ جایی که هر لحظه احتمال میدی صدای تیری رو بشنوی و دیگه هیچی نشنوی... جایی که احتمال میدی هر آن تیزیِ لبه ی سر نیزه گردنتو ببوسه... باید مرد باشی! مرد!

برای مشاهده در ابعاد اصلی(مناسب برای کاورِ فیسبوک) روی تصویر کلیک کنید.




نوع مطلب : دستنوشته، 
برچسب ها : #FreeIranianSoldiers،
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 17 بهمن 1392 :: نویسنده : مصطفی
از اونجایی که هر رفتی یه اومدی داره، امروز چنتا مهمون مهم داشتیم!!
به جز یه ضد حالِ جزیی (که واسه خودم پیش اومد) خیلی روز خوبی بود، از همون صب که پاشدیم، تا وقتی مهمونا اومدن و حتی تا همین الان!

خدایا شکرت! 


در فیسبوک پیجی هست به نامِ "مرد باس". ویژگی های جالبی را در مورد آقایان می نویسد که اکثر قریب به اتفاقشان در مورد رفتارهایی ست که یک آقا در برابر همسرش باید انجام دهد! موارد جالبی را مطرح می کند.
وقتی دقت می فرماییم، ملاحظه می کنیم که بسیاری از این ویژگی های مثبت را خداوند به عنوان آپشن در ما تعبیه کرده است! کلی حال می نماییم با خودمان و به همسر آینده مان حسودیمان می شود بابت داشتنِ همسری به خوبیِ ما! هرچند ما نیز در آینده ای نزدیک خدا را شکر خواهیم کرد به خاطر حضور ایشان!

تصمیم گرفته ایم زین پس، هر از گاهی یکی از این مطالب را که به صورت عکس هستند در وبلاگمان منتشر نماییم، بلکه شما نیز آن ها را در برخورد با همسرانتان سرلوحه خود قرار دهید!

(برای مشاهده در ابعاد اصلی، روی عکس کلیک کنید)


تلنگر:




نوع مطلب : مَــــرد باس...، دستنوشته، فیسبوک، تلنگر، 
برچسب ها : تلنگر، مرد باس،
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 9 بهمن 1392 :: نویسنده : مصطفی
نمی دونم حکمتش چیه؟ واقعا جالبه برام!
به قول عموم، خیر و برکت داره میاد تو زندگیم...

راستش دوتا اتفاق خوب تو زندگیم افتاده. اولین مورد، چیزیه که الان نمی خوام در موردش صحبت کنم. فقط در همین حد میگم که مذاکرات 1+1 با حضور تمام اعضا به خوبی و خوشی در حال انجام هست و قراره پنجشنبه عصر دور جدیدش برگزار بشه. جا داره بابت این اتفاق، حسابی شکر گزار درگاه خدا باشم.

اما مورد دومی که به شدت باعث خوشحالیم شده و جا داره بازهم خدارو بخاطرش شکر کنم، قبول شدنم تو مقطع کارشناسی ارشده! تو رشته ی خودم، یعنی IT و گرایش مورد علاقه م، شبکه های کامپیوتری!1

شنبه و یکشنبه رو مرخصی گرفتم. شنبه قراره برم زنجان تا مدرکِ کارشناسیمو از دانشگاه بگیرم، یکشنبه هم قراره برم ثبت نام کنم تو مقطع جدید.

فقط میتونم بگم: خدایا شکرت واسه همه چی! واسه اینکه خیر بنده هاتو میخوای همیشه! کافیه بنده هات هم بجای مسخره بازی و اصرارهای بیهوده، خیرشونو از درگاهت بخوان. خدایا... عاشقتم به مولا!


در کلاس شبکه نشسته بودیم، جناب مدرس شروع به حضور و غیاب کرد! به اسم ما که رسید گفت: "خانومِ جهانـ....."
فرمودیم: "خانوممان فعلا در منزلِ ابوی گرامشان هستند، ما آقای جهانـ..... هستیم"!
خنده های بسیار شد اندر کلاس!
در کلاس دو خواهر دوقلو داریم، وقتی فامیلیشان قرائت شد، یکی از آن ها گفت: "کدام یک را می گویید استاد؟"
جنابِ استاد نامِ کوچک یکی را خواند و برایش حاضری زد!
فرمودیم: "استاد، نام کوچک افراد نوشته شده و بازهم ما را خانومِ جهانـ..... خواندید؟"
کلاس ترکید! استاد سُرخید! معذرت خواست شدید!


داداش کوچیکه خطرناک شده است! یاد گرفته انگلیسی بخواند! باید حواسمان را جمع کنیم! اس ام اس است دیگر! خوانده می شود احیانا!
تازه فهمیدیم رمزِ گوشیمان را هم بلد است! خدا رحم کند به اسراری که از ما لو رفته اند تاکنون!!
رمزِ گوشیمان را عوض کردیم! بعضا خودمان هم یادمان میرود!
این هم از برکاتِ داشتن برادرِ کوچک (آن هم از نوع شیطان و آتش پاره اش) است!


دیشب با حسین قرار داشتیم در چهار راه ولیعصر! ما از کلاسمان عازم محل قرار شدیم، ایشان از میدان انقلاب! قرار بود در پارک دانشجو همدیگر را ملاقات کنیم! راننده تاکسی "اَد" ما را در چهارراه پیاده کرد! بعد از افتتاحِ زیرگذرِ عابر پیاده اولین باری بود که وارد چهارراه شده بودیم! کَاَنَّهُ اوسکول ها دوساعت روی زمین دور خودمان چرخیدیم تا راهِ ورود به زیرگذر را بیابیم! بعد هم عینهو شُنقُل ها2 دوساعت زیرِ زمین درگیر بودیم تا راه خروج را پیدا کنیم!
نمیدانیم، سازندگان این زیرگذر و محصور کنندگانِ خیابان های چهارراه، عمه های خود را دوست نداشته اند؟!! خوب عین آدم می ساختید دیگر لامصب ها!

همانقدر که در این چند سال به راه اندازانِ خطوط BRT درود و رحمت حوالت کرده بودیم، به سازندگانِ زیرگذر با این طراحیِ شخمی فحش دادیم! باشد که رستگار شوند!


دوستِ وبلاگیِ محترممان پستی هوا کرده بودند اخیرا! بخشی از پست به شدت به مذاقمان (مزاق؟ مذاق؟ مذاغ؟ مزاغ؟ مظاغ؟ مضاق؟ ...) خوش آمد!
هم آن قسمت از پست را می نگاریم، هم لینک می دهیم به پست، که حق مطلب را ادا کرده باشیم! با تشکر از آریایی جان!

خیانت کثیف ترین گناهی هست که تو همین دنیا به آدم بر میگرده!! آدمی که در جوابِ خیانت به کسی خیانت بکنه از بار گناهش کم نمیشه که هیچ، حتی به دلیل این که متوجه قبح و کثیفی این کار شده ولی باز خودش تکرارش کرده بیشتر مجازات میشه و زندگی تلخی خواهد داشت!



جمعه ی هفته ی قبل بعد از 4 هفته رفتیم سالن! از شانسِ بد افتادیم در تیمی که بهترین بازیکنش خودمان بودیم! در هر پستی بازی کردیم از پست های دیگر ضربه خوردیم! رکوردهایی ثبت می کردیم در حدِ تیم ملی! بیشترین زمانِ حضورمان در زمین 3 دقیقه بود! سریع گل می خوردیم و می آمدیم بیرون!
نکته ی جالب این بود که در تمامِ بازی هایی که کردیم 4-5 موقعیت بیشتر نصیب تیممان نشد که اینجانب، بنده ی سراپا تقصیر، در دوتا از آن ها نقش مستقیم داشتیم! نکته ی جالب تر اینکه یکی از این موقعیت ها را وقتی دروازه بان بودیم ایجاد کردیم! در وضعیتی که تیممان در خطرِ گل خوردن بود به سمت مهاجم حمله ور شدیم، توپ را بین زمین و آسمان گرفتیم، یکی از اقوام روبرویمان سبز شد! سریع شوتی حواله ی توپ کردیم! توپ با نشیمنگاهِ فردِ مقابلمان برخورد کرد، ملت خندیدند! مجددا مقابل خودمان قرار گرفت، از همان وسط زمین شووووووووووووووتی زدیم در حد بوندس لیگا! توپ رفت و رفت و رفت و به تیرک افقی دروازه برخورد کرد، روی خط فرود آمد و به درون زمین برگشت! ملت چنان تشویقی کردند که حس کردیم در فینالِ چمپیونز لیگ در دقیقه 119 با لباسِ آرسنال به بایرن مونیخ گل زده ایم! خیلی حال کردیم! جایتان خالی!


***: ظاهرا برخی از دوستانِ عزیز موفق به کامنت گذاشتن برای پست های ما نشده اند! این عزیزان دقت نمایند که در هر پست، کنارِ عنوانِ پست، یک عدد بالون قرار دارد! با کلیک بر روی آن بالون، و یا کلیک بر روی خودِ عنوانِ پست، به قسمتی رهنمون می شوند که امکان ثبت نظر برایشان فراهم می گردد!
با آرزوی توفیقِ روز افزون!
روابط عمومی وبلاگ!

1: مادر جانمان می فرمایند: خداروشکر قدمش خوبه و اومد داشته تو زندگیت! 

2: مسلما اکثر قریب به اتفاقِ عزیزان با اوسکول آشنایی کامل دارند! هدف بنده از این پاورقی، بیشتر معرفیِ شُنقُل است. هرچند، برای درکِ بهترِ مطلب، مجبوریم اوسکول را نیز مجددا معرفی نماییم!

اوسکول: پرنده ایست که در تمامِ طولِ تابستان اقدام به جمع آوریِ و مخفی کردنِ آذوقه می نماید، تا در زمستان از آن ها بهره مند شود! اما زمستان که می شود، یادش می رود غذاها را کجا مخفی نموده بوده است!
شُنقُل: پرنده ایست که در تمامِ طولِ تابستان اقدام به جمع آوریِ آذوقه می نماید و در آخر غذاهایش را می دهد اوسکول برایش مخفی کند!
یاد گرفتید؟ باز هم بگویید این وبلاگ بارِ علمی و آموزشی ندارد!




نوع مطلب : دستنوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5